تبليغاتX
دلم از سنگ که نیست!!!
حرف هایی ست که نمیدونیم به کی بگیم ای کاش خدا هم وبلاگ داشت

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبونیت

دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی

ای هم صدا ای آشنا بگو که پیشم میمونی

رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت

دیدم محال دیدنت چون گل باید بچینمت

رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک

اومد پیشم خبر اورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟

گفتم بگو:

آهی کشید اومد نشست رو شونه هام

یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام

می گفت که تو یه راه دور یه راه دور و سوت و کور

مسافری نشسته بود مسافر غریب و دلشکسته بود

از تو همش شکوه میکرد با اشک گرم و دل سرد

می گفت که یادت نمیاد اون روزهای آخریه

چقدر دلش می خواست که تو نگاش کنی صداش کنی

بهش بگی دوسش داری به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم دوسش دارم پاش میشینم

دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب میبینم

این متن را یکی از دوستام کمی قبل از عروسیم واسم فرستاده بود امشب به دلم افتاد همینو آپ کنم

امیدوارم هر جا که هست خوش باشه و خوشبخت

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 23:12 | لینک  |