سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
سلام...
امروز هوس کردم وبلاگمو آپ کنم همون جور که هوس کردم مثل قدیما توی سررسیدی بیکار نقاشی کنم و شعر و ترانه بنویسم ... قبلا خیلی درد دلهامو توی دفتری که آخرش راهی سطل آشغال میشد مینوشتم اما حالا دیگه اگه حرفی باشه تو دلم یه همدم دارم که برام سراپا گوش میشه
روز عید قلابی همه خونه مامان جمع بودیم اما داداش جوادم روزه بود میگفت مرجع تقلیدایی که قبول دارم میگن دوشنبه عیده بالاخره روزه شو هر چی گفتیم باز نکرد و دوشنبه را عید گرفت
دیشب هم که رفتیم سینما... افتضاح بود فیلمش! اگه دستم به کارگردان میرسید خرخره شو می جویدم!!!
برنامه مسافرتمون هم به خاطر نمایشگاه خودرو کنسل شد حتما برین بازدید مخمل من غرفه داره![]()
عصر همگی بخیر... شاد باشین
نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 17:20 | لینک
|
