کسي که زندگي مرا با عشق دگرگون کرد، کسي که مي پرستمش و هميشه ي هميشه دوستش دارم...
او شالوده پر از تضاد مرا با عشق خود بنياني جاودانه داد...او زندگي مرا بار ديگر رونق داد و اميد مرا به زندگي هر روز بيشتر كرد.
نمي خواهم بميرم مي خواهم تا آخر دنيا با او زندگي کنم...مي خواهم در همين بهشت که او با عشق خودش براي هردومان ساخته زندگي کنم.
آري عاشقيم و عشق دارد در وجودمان بيداد ميکند.
وقتي عاشقش شدم انگار چيزي در من فرو ريخت، روح هاي ما مثل پيچک در هم پيچيدند و گره خوردند...مثل خورشيدي در من تابيد...چون طوفاني بر من وزيد و روح من مثل يک آينه براق شد، بعد مثل کبوتري بر درخت روح من لانه کرد... در من آواز خواند... در من روييد...خنديد...خوابيد... نجوا کرد...گريست.
و
من آلوده او شدم و مثل قاب عکسي بر ديوار، روح من کوبيده شد... عطر روح او روح مرا چنان مست کرد که ديوانه شدم از عشق او.
هميشه مي گفتم چقدر روح محتاج لحظه هايي است که در آن هيچ کس نباشد. حال ميگويم چقدر روح محتاج با او بودن است با او نشستن و سخن گفتن...
و
هر روز عاشقش ميشوم...مرجانم در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست دارم.
آينه ها و شبپره هاي مشتاق را به من بده ـ روشني و شراب را...
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست دارم ، در آن دور دست بعيد...
در فراسوي عشقمان تو را دوست دارم![]()
