
خداوندا بده مرگم
به سوي خود صدايم كن
بسوزان جسم و جانم را
از اين دنيا رهايم كن
در اين دنيا براي من
توان زيستن نيست
هراسم من از آن روزي
كه گويم هيچ خدايي نيست
اگر خواهي كه مجنونت بمانم
ويا اينكه هميشه
خداي خود بدانم
به سوي خود صدايم كن
از اين دنيا رهايم كن
صادق رضایی
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من
روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها
«خانهی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست کجاست.»
سهراب سپهری

دنیا دو روز است:
یک روز با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مباش
روزی که علیه توست صبور باش
هر دو روز پایان پذیر است...!
سلام به همه دوستای خوبم
مخصوصا لیلا جونم![]()
دیر شد ولی ببخش
تولدت مبارک گلم![]()
انشالله که جشن تولد ۱۰۰ سالگیتو با نوه هات دست به یکی کنیم برات بگیریم![]()
امیدوارم به همه آرزوهای زیبات برسی لبت خندون و دلت شاد باشه عزیزم![]()
![]()
