سه شنبه نهم بهمن 1386
بغضی حرمت خلوتم را به هم میزند
و تو آنقدر نیستی که گویی هرگز نبوده ای
در این شب های خاموش و زمستانی
که هر کس می خزد در لاک گرم خویش
و هست از تیرگی ، دل ها پر از تشویش
نمی دانم تو از حالم چه می دانی ...!!!
نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 15:57 | لینک
|
دوشنبه هشتم بهمن 1386
کسانی این طرف ها شاخه ی احساس میدزدند
و از چشمان دریا واژه ی الماس میدزدند
دوباره کوچه باغ از لحظه های سیب سرشار است
مراقب باش شاعر، عده ای احساس میدزدند!!!
کنار سفره هاشان یک سبد طرح ریا مانده است
برای زینت دلهایشان ریواس میدزدند
به حکم مصلحت بر نیزه هاشان برگ قرآن است
برای خاطر جن سوره ی والناس میدزدند
به پای نو عروسان خون مروارید میریزند
و فردا از درخت عشقشان گیلاس میدزدند
شبی در انحنای کوچه های عشق جا ماندم
نمیدانستم،که آنجا هم شمیم یاس میدزدند
...
نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 15:12 | لینک
|
