نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 19:26 | لینک
|
زندگی را طی کن و آنگاه که بر بلندترین قله ی زندگی ایستادی لبخند خود را نثار سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند ... _____________________ يکي را دوست مي دارم... يکي را دوست مي دارم و در قلبم او را احساس مي کنم او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است او همان خورشيد درخشان روزهاي زندگي من است قلبم او را دوست مي دارد و من هم تسليم احساسات پاک قلبم مي باشم او همان فرشته اي است که با بالهاي سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دوستي و محبت آشنا کرد... يکي را دوست مي دارم... همان کسي که قصه ليلي و مجنون را هر شب در گوشم زمزمه مي کرد مرا به خواب عاشقي مي برد کسي که مرا آرام مي کرد و معني دوست داشتن را به من آموخت اينک که با من نيست معني واقعي دوست داشتن را مي فهمم و تنهايي را واقعا احساس مي کنم او برايم مثل ابرهاي زود گذر نيست، او برايم مثل آسمان مي باشد که هميشه بالاي سرم است آسمان وقتي ابري مي شود من هم از دلگيري او باراني مي شوم يکي را دوست مي دارم... او ديگر يکي نيست، او برايم يک دنيا عشق است پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم پس نرو و با من بمان و تسليم احساسات پاک من باش چون تو را، فقط تو را دوست دارم ...