دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
خواستم بگویم که زندگی ام تنها با او معنا می یابد
بگویم که بدون او هیچم
بگویم که دلم اسیر اوست
اما... هیچ نگفتم جز تکرار کلمه "دوستت دارم "
و او... باور نکرد عمق احساسم را
سلام به همه دخترای گل و پسرهای...
اونا هم گل
آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دلم واسه اینجا تنگ شده بود
من خیلی تنبل شدم چی کار کنم؟ همه کارام مونده کلاس ها هم که تموم شده ، فقط می خوابم یه چیزم گیرم بیاد میخورم
شماها فعلا برام دعا کنین تا بعدش خدا بزرگه
تا بعد...
نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 22:23 | لینک
|
