تبليغاتX
دلم از سنگ که نیست!!!
حرف هایی ست که نمیدونیم به کی بگیم ای کاش خدا هم وبلاگ داشت

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبونیت

دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی

ای هم صدا ای آشنا بگو که پیشم میمونی

رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت

دیدم محال دیدنت چون گل باید بچینمت

رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک

اومد پیشم خبر اورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟

گفتم بگو:

آهی کشید اومد نشست رو شونه هام

یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام

می گفت که تو یه راه دور یه راه دور و سوت و کور

مسافری نشسته بود مسافر غریب و دلشکسته بود

از تو همش شکوه میکرد با اشک گرم و دل سرد

می گفت که یادت نمیاد اون روزهای آخریه

چقدر دلش می خواست که تو نگاش کنی صداش کنی

بهش بگی دوسش داری به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم دوسش دارم پاش میشینم

دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب میبینم

این متن را یکی از دوستام کمی قبل از عروسیم واسم فرستاده بود امشب به دلم افتاد همینو آپ کنم

امیدوارم هر جا که هست خوش باشه و خوشبخت

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 23:12 | لینک  | 

سلام...

امروز هوس کردم وبلاگمو آپ کنم همون جور که هوس کردم مثل قدیما توی سررسیدی بیکار نقاشی کنم و شعر و ترانه بنویسم ... قبلا خیلی درد دلهامو توی دفتری که آخرش راهی سطل آشغال میشد مینوشتم اما حالا دیگه اگه حرفی باشه تو دلم یه همدم دارم که برام سراپا گوش میشه

روز عید قلابی همه خونه مامان جمع بودیم اما داداش جوادم روزه بود میگفت مرجع تقلیدایی که قبول دارم میگن دوشنبه عیده بالاخره روزه شو هر چی گفتیم باز نکرد و دوشنبه را عید گرفت

دیشب هم که رفتیم سینما... افتضاح بود فیلمش! اگه دستم به کارگردان میرسید خرخره شو  می جویدم!!!

برنامه مسافرتمون هم به خاطر نمایشگاه خودرو کنسل شد حتما برین بازدید مخمل من غرفه داره

عصر همگی بخیر... شاد باشین

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 17:20 | لینک  | 

سلام به وبلاگ خوبم و به دوستای گلم

بیشتر از ۳ ماهه که آپ نکردم ، یعنی نرسیدم که آپ کنم. وگرنه هنوزم مثل روز اول دوستش دارم

۸مرداد عروسی من و احمد بود شرمنده که نرسیدم دعوت کنم شما این کارای بدا یاد نگیرینا حتما دوستاتونا دعوت کنین البته منم حدود ۱۰ - ۱۵تایی از دوستام بودن ولی بیشتر بودن بهتر بود

خلاصه این که جای همگی خالی بود.

یکی تو نظرات خصوصی پرسیده بود دوستی من واحمد اینترنتی بوده یا نه؟ باید بگم نـــــــــــــــــــــــــــه

احمد پسر داییم هست اما رابطه مون تو فامیل عادی بود انگار نه انگارولی تو نت خوب رابطه جور دیگه ای بود به اصطلاح اونجا دیگه خودمون بودیم  وجدانا من و احمد یکی مدیون اینترنتیم و یکی هم مدیون دوست اون

آرزوی خوشبختی واسه همتون دارم بخصوص واسه اون

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 12:19 | لینک  | 

فقط اومدم تبریک بگم به اعظم جون و فرزانه جون به خاطر ازدواجشون

امیدوارم خوشبخت باشن و همیشه مثل الان عاشق همدیگه

پیوند قشنگتون مبارک

بالاخره گروهمون شد ۶تایی

آقا حمید مواظب اعظم خانمی باش

صادی جون خوشحالم که به عشقت رسیدی

این متن کپی شده ی دزدیده شده را هم تقدیم میکنم به همسر عزیزم:

از سر انگشتانت تا سوی چشمانت، همان چشم‌هایی که دوست داری آبی باشد و نیست. و نیست که من دوستشان دارم. داشتم می‌گفتم. می‌روم از نوک انگشتانت با بوسه تا سوی چشمانت. چشم‌هایی که آبی نیست اما آسمان است. کمی نگاهم کن. بگذار زندگی همینجا باشد. میان ما که فاصله‌ای هست و نیست. هر چه واژه می‌بافم سیاسی و اجتماعی و عاشقانه، به تو که می‌رسم لایق تو نیست. هیچ ندارم برای تو. اگر می‌گویم جانم فدای تو، دروغ می گویم. جان که چیزی نیست. حرفش یاوه است. فدایی تو در حرف نمی‌گنجد. باید چیزی باشد که هم‌سنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر می‌کنم، دوستم داری. از سرم زیاد است! از حضور حادثه ی تو چقدر زنده‌ام...

خلاصه این که احمد جونم دوستت دارم.

والسلام . نامه تمام.

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 16:3 | لینک  | 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل..

حتی صد‌هامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست
با اولین گریه، بازی شروع می‌شه
هی بزرگ می‌شیم
بزرگ و بزرگ‌‌‌تر
اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم..

دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می‌خندیم،
گاهی به هم!

۱۳ فروردین چند سال پیش من ونگ ونگ کردم و افتادم تو دنیایی که هیچی ازش نمی‌دونستم و هنوز هم نمی‌دونم، فقط اینو میدونم که تو دنیا کسی هست که بیشتر از همه دوستش دارم... تولدم مبارک

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 14:35 | لینک  | 

 

در زمانهاي گذشته، روزی پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند که اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 13:5 | لینک  | 

من كه آخرش نفهميدم امشب شب ولنتاين يا فردا

به هر حال فرقي نميكنه

ملوسكم  ساده  ميگم دوستت دارم ... دوستت دارم  و بهت عشق می ورزم

تو برای من بهتریني

به خاطر همه چيز ازت ممنونم

اگه زود رنجم ... اگه يه كم لج بازم ... به خوبي خودت ببخش

اگه هميشه يه چند تايي يادگاري باهاته بازم منو ببخش

در آخر آرزو ميكنم هميشه عاشق بمونيم

مرا دوست بدار اندكي ،  اما طولاني!

مرا دوست بدار اندكي ،  اما طولاني!

مرا دوست بدار اندكي ،  اما طولاني!

ولنتاين مبارك


هر شب وهر روز ولنتاین هست برای من و تو که عاشق هم هستیم

منم دوست دارم گلم و بهت عشق می ورزم .

دوست دارم چون لایق دوست داشتنی  و بهت عشق می ورزم چون بدون تو من هیچم .

امیدوارم همیشه عاشق هم بمونیم و با کم کاستی من بسازی .

     دوستت دارم 

             ولنتاین مبارک گلم 

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

با تو دوباره من شدم
عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره زن شدم

با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم

با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود

با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد

با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده

با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن

با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم

من با تو چیز دیگرم

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 14:49 | لینک  | 

لحظه ديــــدن تــو لحظـــه يکــــي شـــدن بود

لحظه تکرار عشق و با تو هم قسم شدن بود

من تـــوي بــــــرق نگاهت قصر روياهامو ديدم

نذر کردم صد گل ياس تا به عشق تو رسيدم

اي نفسهاي پياپي بــــي تــو زندگي عذابه

مالک دنيا که باشم بــي تو عمر من سرابه


سلام با يك هفته تاخير

من و احمد نشستيم وبلاگ آپ كنيم اما نميدونيم چي بنويسيم ۲۶ / ۹ / ۸۷ مهم ترين روز زندگي من بود خوشحالم كه بالاخره به عشقم رسيدم

زندگي مشترك ما با عيد بزرگي شروع شد اين را به فال نيك ميگيرم

اميدوارم لايق هم باشيم و از بودن در كنار هم لذت ببريم و همديگه را خوشبخت كنيم

آخيش...همينو ميخواستيم بگيم

به خودم تبريك ميگم احمد نميزاره باقيشو بنويسم.... خدانگهدار

انشالله همه به عشقشون برسن

احمد جونم دوستتتتتتتتتتتتتتت دارم


آقا من شاكيم ، ميگن حق تقدم با خانم هاست ولي وقتي مقدم ميشن ديگه به كسي راه نميدن 

سلاممممم

آخيششش بالاخره به عشقمم رسيدم

منم به خودم تبريك ميگم

خدا جون ممنون خيلي خيليي ممنون از اين كه به بزرگ ترين آرزوم رسيدم

انشاالله خوشبخت بشيم

شما هم براي خوشبختي ما دعا كنيد

مرجان جونم دوسسسسسسسسست داشتم ، دارم وخواهم داشت

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 21:22 | لینک  | 

سلام

خیلی وقت بود نرسیده بودم آپ کنم به داداشی هم  گفتم آپ کنه که نکرده ظاهرا نرسیده آخه همش تو نمایشگاه  پیش خودم بود معلومه که نمی رسه حسابی خسته اش کردم یعنی کردیم

نمایشگاهمون خوب یا بد برگذار شد و تموم شد . در کل به عنوان اولین تجربه ی کاری بد نبود

آخیییییییییی فردا وبلاگم میشه یک ساله چه زود گذشت... یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین یه عالمه تجربه با هم داشتیم من و وبلاگم

بدترینش که هیچی بهترینش حضور داداشیمه

اون موقع ها به معنای واقعی تنها بودم با این که یه عالمه دوست ریز و درشت داشتم اما داداشیو کم داشتم الان خوشحالم که اولین تولد وبلاگمو با داداشی میگیرم

تولدت مبارک دوست خوبم

 

اينم كيك تولد

نوشته شده توسط خاله _ داداشي در ساعت 19:33 | لینک  |